تبلیغات
سارای همه

دو ور روح ...

[شخصی , ]


اینو خیلی وقته میدونم که من دو وَر دارم. دو وَر ذهن یا روح نمیدونم. یه طرف منطقی و اتو کشیده اس. همونه که هر کاری میخوام بکنم فوری از ملیونها جنبه بررسی اش میکنه. و خوب هم خیلی از جنبه های زندگیم رو گرفته تو دستش. یه طرف اما...نمیتونم بگم احساساتی...یه جورایی رویاییه. نیست تو این حال و هوا. خیلی ترسو و همیشه اون پایین مایین های روحم قایم میشه. مگه وقتی که حسابی سرکش میشم و اون روش میشه یه خودی نشون بده. گیرم افسارش دست اون یکی وَرمه.

 

گاهی فکرم خیلی مشغول خیلی قضایا میشه. مثلا اینکه تو زندگی آدم خیلی چیزهای مهمی هس که ممکنه یه نفر از اول تا آخر عمرش اصلا به صرافتشون هم نیوفته. یکیش دوره های زندگیه. اینکه آدم متوجه یه دوره ی زندگیش باشه.  منظورم فقط کودکی و نوجوانی و اینا نیس. دوره میتونه اندازه یه سال باشه. مثلا اینکه واسه آدم یه انفاق خاص میوفته و تو یه شرکت استخدام میشه. خب موقعیت خیلی خوبیه و کلی ذوق میکنه. بعد سه سال میگذره. و طرف میبینه دیگه اون لذت رو نمیبره از وضعیتی که داره. داره عادت میکنه به شرایط و دیگه تازه نمیشه. خب این به نظر من یعنی دوره ی اون کارش تموم شده. باید یه دوره جدید رو شروع کنه. باید یه تغییری بده تو زندگیش. به نظرم این خیلی مهمه که آدم متوجه تموم شدن دوره های زندگیش بشه. ولی از اون مهمتر اینه که جرئت تغییرش رو هم داشته باشه. جرئت کندن از یه شغل، یه خونه، یه دوره ی آموزشی، یه جور لباس پوشیدن یا حتی یه طرز فکر. و همین جرئت داشتن و نداشتنه که آدمها رو از هم متمایز میکنه. و زندگی ها رو متحول . و آدمها رو خوشبخت. ...یا بدبخت(نه به این غلیظی...آدم که حتما نباید به خاک سیاه بشینه که بدبخت باشه. شاید به نظر من اینکه یهو چشم باز کنی و ببینی تو 90 سال زندگی از 1% فقط راضی بودی ته بدبختیه)

 

گاهی خیلی به خیلی آدمها حسودیم میشه. نه که خیلی آدمهای خاصی باشن ها...به حد خودم قانع ام(یعنی مثلا به آنجلینا جولی حسودیم نمیشه) آدمهای همین دور و اطرافن. حتی شاید از خیلی جهات به نظر خیلی آدمهای معقول و متین ،من کلی هم ازشون سر باشم. اما به همین معقول و متین نبودنشون حسودیم میشه. به بهم ریختگیشون. دنبال علاقه های عجیب غریبشون بودن، همیشه بی پول بودنشون، بحث های طولانی و الکیشون راجع به ایسم های مختلف. راجع به نویسنده ها و نقاشها و بازیگرهای تاتر که محض رضای خدا هیچ کس تا حالا اسمشون رو هم نشنیده با حرارت بحث و جدل میکنند. کارهایی رو میکنن که دوست دارن طوری رفتار میکنن که دوست دارن، جوری لباس میپوشن که واسشون راحته. و همه ی اینها الزاما بد نیست با اینکه یه بار منفی داره دنبال خودش. اما خب شاید تو یه کلام بشه گفت خودشون رو مجبور به جواب دادن به همه نمیدونن. و همه هم بیخیالشون ان. و اونا هم زندگی خودشون رو میکنن. تو همون زندگی تحصیل میکنن، کار میکنن، عاشق میشن، زندگی خودشون رو راه میندازن و موفق میشن. گیرم تا آخر عمر ممکنه زیاد مورد تایید آدمهای خیلی منطقی دور و برشون نباشن. وَر رویاییه روحم بد جوری به این آدمها و زندگی راحتشون(نمیگم مشکلی ندارن ها...ماله خودشون رو دارن)حسودیش میشه.

 

از چهارشنبه امتحان هام شروع میشه. اندازه همه ی عالم ناراحتم از این قضیه. اصلا تو موود و حس و حال درس خوندن نیستم. نه اینکه خیلی درسهای فوق العاده ای هم باشن ها اما اصلا حالم خراب میشه فکر که میکنم بهشون.

 

دو تا موضوع خیلی هیجان انگیز دارم که حاضرم الان همه کار و زندگیم رو ول کنم و راجع به اونها تحقیق کنم. یکی اینکه شنیدین یه قبیله تو برزیل تو جنگلهای آمازون(یه جایی که عاشقشم) پیدا شدن که هنوز مثه انسانها اولیه زندگی میکنن؟ ازشون عکس هوایی هم گرفته شده. وای این قضیه انقدر واسم هیجان انگیزه که حد نداره. چطور زندگی میکنن؟ چطور شکار میکنن؟ وسایل شکار رو کشف کردن؟ نیزه؟ چاقوی سنگی؟ آتش رو دارن؟ از فکر اینکه هنوز چرخ رو هم کشف نکردن داشتم میمردم از هیجان! همیشه دوست داشتم راجع به انسانهای اولیه بدونم حالا خیییییییلی جالبه که تو این عصر سرعت انتقال اطلاعات و تکتولوژی یه عده آدم هستن که هنوز با نیزه شکار میکنن و خام میخورن!

موضوع دیگه ام از برنامه ساعت 1 نصفه شب شبکه دو گرفتم. شبهام دوباره اساسی ریخته بهم اینه که نشستم به دیدن یه برنامه مستند راجع به ببر سیبری. وااای عجب موجود جالب و قشنگیه. یه گروه زیست شناس تو سیبری بودن که داشتن راجع به 400 تا ببری که باقی موندن تحقیق میکنن. خیلی کیف داد دیدن این برنامه هه. ساعت دو و نیم با اعصاب راحت خوابیدم و اصلا هم خواب بد ندیدم.

 

خب. وَر منطقی ذهنم داره اساسی غر غر میکنه. تک و تعریف لذت بخشی بود.

 

پ.ن1: میدونم که بعضی چیزها یا آدمها هس که هیچ وقت دوره اشون تموم نمیشه. همیشه باید باشن. و اگه نباشن اون خود آدمه که تموم میشه.

پ.ن2: به نظرتون با این موضوعاتی که مورد علاقه امه فوق باید چه رشته ای بخونم؟



نوشته شده توسط سارا در دوشنبه 27 خرداد 1387و ساعت 10:06 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر






دلم... ...

[شخصی , ]


دلم یه شعر خوب میخواد....

دلم یکی از فیلمهای قدیمی مهرجویی رو میخواد.....

دلم میخواد جرئت کنم و دوباره رو کاغذ بنویسم....

دلم یه لحظه آرامش میخواد....



نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه 2 خرداد 1387و ساعت 09:05 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر






تنبلی و کانون و... ...

[شخصی , ]


مدتها از زمانی که واقعا دلم میخواسته بنویسم میگذره. دلیل خاصی نداره. شاید هم اصلا دلیلش اهمیت نداشته باشه واسه کسی غیر از خودم که انگار همیشه منتظر ارائه ی دلیلم...از طرف خودم. کلی دوست دارم که فعال باشم اما نمیدونم اثرات بهاره یا چی که از همیشه تنبل ترم. ورقه های بچه ها رو صحیح نمیکنم، یادم هس که خیلی وقته با دوستی حرف نزدم اما بهش تلفن نمیکنم، با خودم قرار میزارم که معدلم رو بالا ببرم اما درس نمیخونم...فقط دوتا کار رو حسابی دوست دارم انجام بدم:1- خوابیدن-به راحتی میتونم 12 ساعت بی وقفه بخوابم. با این توضیح که چون خوابم از اون حالت کابوس های زیاد پریدن های همیشگی خارج شده و شبها نهایتا یک بار اونم اتفاقی بیدار میشم اینه که به لذت اول زندگیم تبدیل شده. 2- رانندگی- طولانی، زیاد زیاد زیاد. شاید یه جورایی از در حرکت بودن لذت میبرم. از یه جا به جای دیگه رفتن. مسیر های همیشگی رو نرفتن، یکی نباشه که آدم هی آویزونش باشه واسه ی خرید،هوس دیدن مامان بزرگ اون سر شهر یا اصلا دلتنگی هایی که فقط با ول گشتن تو خیابون رفع میشه.(یادمه اون سال کنکور چمعه ها که حسابی داغ میکردم کلی گیر میدادم به حنیف که ببرتم بیرون. و میرفتیم. کلی تو خیابون ها گشت میزدیم و حالم که خوب میشد برمیگشتیم. اوووه...یادم رفته بود چقدر از بیرون بودن سر ظهر جمعه ها لذت مبردم..)  و هر کاری رو انجام دادن آسون میشه و هر جایی رفتن.

خلاصه...داشتم توضیح میدادم که دوست دارم کلی فعالیت کنم تو نت اما حوصله ام واسه انجام دادن هر کاری به پنج دقیقه نمیرسه. کلافه میشم میزارمش کنار و میرم سراغ یه کار دیگه.

 

تو کانون یه شخصیت جدید خلق کردیم به اسم پستمن( postman ) این که میگم خلق کردیم یعنی با معلما قرار گذاشتیم به بچه ها بگیم که اگه بچه های خوبی باشن یکی هس به این اسم که براتون جایزه میاره. قیافه اش رو هم طراحی کردیم و زدیم به دیوار کلاسها. شکلهای کوچیکش رو هم طراحی کردیم که میزنیم رو جایزه هایی که مثلا میاره. تو کلاسهای من موضوع یه کم فرق میکنه. راستش دفه ی اولی که خواستم واسه بچه ها تعریفش کنم یهو کلی بهش شاخ و برگ دادم. گفتم یه آقایی جدیدا اومده تو کانون که یه دفتر خیلی بزرگ داره. تو اون دفتره عکس همه ی شماها توش هس. همتون رو میشناسه میدونه خونتون کجاس، مدرسه اتون، مامان و باباهاتون کی ان و خلاصه همه چیز رو میدونه راجع بهتون. بعد گفتم که اگه بچه های خوبی باشن و خوده پست من ازشون راضی باشه هر شب که میاد اینجا(بعد از اینکه همه بچه ها رفتن) به ما معلمها یه جایزه هایی میده که بدیم بهتون. خلاصه...در طول ترم تا امتحان میان ترم هم کلی بچه ها رو پختم و جوری شد که هر جلسه حالش رو هم میپرسیدن. تا اینکه جلسه والدین شد و مامان بابا ها اومدن و من کل قضیه رو براشون توضیح دادم. همه کلی حال کردن و قرار شد هروقت احتیاج به جایزه بود خبرشون کنم. جلسه بعد  که بچه ها اومدن تو کلاس اولم تا از در وارد شدم کلاس از جیغ و فریاد ترکید که : تیییییییچر! پستمن ایز مادر! (teacher!postman is mother!)-نه که بهشون گفتم هر کی فارسی حرف بزنه جریمه میشه کلی عقلاشونو گذاشته بودن رو هم که چطوری حالیه من کنن که همه چی لو رفته! هیچ چی...یکی از مامان ها(که اصلا هم به قیافه اش نمی اومد آدم به این مزخرفی باشه) رفته خونه و زرپ گذاشته کف دست بچه اش که هیچ هم از این خبرا نیس و همتون سر کارین. سعی کردم درستش کنم...اما همه چی از دست رفته اس. کلی افسردگی گرفتم. انگار من بیشتر از بچه ها به وجود این آدم احتیاج داشتم. آدمی که همه چیز رو راجع به آدم میدونه و اگه کار خوبی بکنی بهت جایزه میده. تازه تو همه عکسهاش هم لبختد میزنه.

 

میخواستم یه دفه یه مطلبی بنویسم راجع به آدمهای مختلفی که هستم، در مواجهه با آدمهای مختلف! یه جورایی ناراحت بودم و طبق معمول احساس معصومیت و آخی بمیرم الهی واسه خودم که انقدر همه اذیتم میکنن داشتم. اما یه کم که گذشت فهمیدم همه همینطوری ان. همه اون آدمی که وقتی با باباشون ان هستن ، نیستن وقتی مثلا با خیاطشون ان. و این دلیل به اضافه ی اون تنبلیه که بالا عرض کردم باعث شد که ننویسمش. گیرم فکر کنم کار خوبی بود چون همین چند خط هم حسابی قاتی پاتی شد.

 

خوشحالم که نوشتم بالاخره. سعی میکنم بازم بنویسم.

 

پ.ن1: میدونی این مدته که بودی چقدر خوب بود؟ میدونی؟نمیدونی...حدس هم نمیتونی بزنی...از خیلی،خیلی بیشترJ

پ.ن2: برنامه ریزی خوبه.چشم. اگه تنبلی بزاره منم مینوسم.

پ.ن3: همه چیز بهنر میشه. من مطمئن ام ...و بهت ایمان دارم.



نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه 26 اردیبهشت 1387و ساعت 10:05 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر






رنگها را میبینی؟ ...

[شخصی , ]


سلام

 

خب اول از همه بگم از عید که خیلی عالی بود. کلا تو همه عید ها و این چند ساله اخیر گوش شیطون کر عید خیلی آرومی داشتیم. هفته ی اول رو که تهران بودیم و بعد هم کلاردشت. حتی برای اولین بار بعد از دوران دبستان به نظرم رسید که کم بود و زود تموم شد.

 

دوباره برگشتیم سر زندگی. این ترم سه تا کلاس دارم کانون. نی نی هام تکراری ان. که این هم خوبه هم بد. خوبیش اینه که زبون همدیگه رو خوب میفهمیم و بدیش اینه که روشون باز شده به من و از تهدیدهای الکی ام نمی ترسند.

 

فردا بعله برون داداش گلمان است. خیلی استرس دارم. نمیدونم چرا. به قول دوست جون نه کسی کاری از من میخواد نه میخوام سخنرانی کنم نه چیزی. فقط استرس اینو دارم که همه چیز به خوبی برگزار شه. هر روز هم زنگ میزنم به خاله و مامان بزرگ و... که ببینم کاراشون رو کردن؟ نمیخوان جایی برن ؟ بیام دنبالتون؟ نفت بیارم؟(مثه پسر خالهJ ) ولی خیلی دلم روشنه. هم واسه فردا شب. هم واسه کل امسال. هم کلا.

 

 

3 روزه که قام قام رو میبرم دانشگاه. هیچ وقت تصور نمیکردم یه روزی منم صبح زود پشت فرمون باشم. انقدر که مثه کابوس بود برام رانندگی تو شلوغی صبح. اما خب سه روزه که میرم. گرچه باید بگم میریم. چون داداشه گلم تا در دانشگاه میاد همرام. یعنی در واقع اون جلو میره و من پشت سرشJ همین ماهاییم که ترافیک ایجاد میکنیم دیگه J) طفلکی انقدر هم نگرانه که تا یه جا عقب میوفتم میزنه کنار و نگه میداره. کلی هم از تو آینه با هم حرف میزنیم. خوش میگذره خلاصه.

 

دعا کنید. واسه فردا و امسال و همیشه.

 

پ.ن: بازم واسه بی توجهیم معذرت میخوام. امروز خیلی خوب بود. مواظبت باش.

پ.ن۲: این شعره ماله بیژن نجدی هست. قشنگ بود به نظرم:

نقاشی کن بر ناخن های دست من
درختی بر این ناخن
باران روی ناخن دیگر
روی این آفتاب و
آفتاب گردان ها در کف دست من
یک ناخن برای غروب
ناخنی برای نیم رخ دختری که نیم رخش یادم نیست
کوچه ای از بازوان من می گذرد
با طرح پنچره ای برانگشتم
حالا دست هایم را بردار
و بپیچ دور تنت
و بگذار ناخن هایم
نوک انگشت هایم
آهسته بگذرد از روی پوست تو
می بینی؟
رنگ ها را می بینی؟

colorful



نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه 21 فروردین 1387و ساعت 01:04 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر






شروع سال با انرژی ...

[شخصی , ]


خب اینطور که از ظواهر امر بر میاد امسال ساله خوبیه. شاید بگید  رو سه روز قضاوت کردن کار احمقانه اییه اما اینو از من بپذیرید که بعضی سالها از همون لحظه ی اول معلومه که چطوری ان.

تو این چند روزه ی مهمون بازی یاد چیزهای جالبی افتادم. مثلا اینکه چقدر از عکس گرفتن لدت میبردم. یا کتاب خوندن. بعد یاد این افتادم که الان خیلی وقته، بیشتر از یک سال، که اصلا حواسم نبوده به اینکه یه کمی هم به کارایی که زیاد ازشون لذت می بردم برسم.

از اول سال همیشه آدم چند تا تصمیم مهم می گیره. منم گرفتم. اولیش اینه که تمام سعی و کوشش خودم رو بکار بگیرم که خونسرد باشم. میدونم که کار سختیه چون میشناسم خودم رو اما میخوام کمتر عصبی بشم. بعد هم برسم به کارهایی که دوست دارم. با اینکه امسال سال شلوغیه. برادر گرامی میخواد مزدوج بشه و بعدش هم که درسم امسال تموم میشه و باید خوند واسه فوق اما خب.خوبه که آدم برسه به کاراش. این به درد مورد اول هم میخوره. کارهایی که آدم لذت میبره ازشون واسه اعصاب هم خوبه.

دیگه اینکه دوباره میخوم بنویسم. اینجا. زیاد بنویسم.  میخوام دوباره اینجا رونق بگیره و خوب باشه.

 

امیدوارم. خیلی امیدوارم. و میخوام شرایط رو درست کنم.



نوشته شده توسط سارا در شنبه 3 فروردین 1387و ساعت 06:03 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر






خانه سارا

پیک برقی

نامه به مدیر

موسیقی فیلم

سلام خوش اومدی.ممنونم که این صفحه رو میخونی. من رو از نظر خودت باخبر کن..


موضوعات

شخصی (161)


 آرشیو

خرداد 1387 (2)
اردیبهشت 1387 (1)
فروردین 1387 (2)
اسفند 1386 (2)
بهمن 1386 (1)
دی 1386 (2)
آذر 1386 (2)
آبان 1386 (1)
مهر 1386 (1)
شهریور 1386 (4)
مرداد 1386 (2)
تیر 1386 (5)
خرداد 1386 (4)
اردیبهشت 1386 (6)
فروردین 1386 (5)
اسفند 1385 (3)
بهمن 1385 (4)
دی 1385 (7)
آذر 1385 (5)
آبان 1385 (2)


صفحات

1 2 3 4 5 6 7 ...



لینكستان

کوچه ای از بازوان من میگذرد

سارای همه**

زن روزهای ابری **

دچار یعنی عاشق

بانو گشسب

دنیای زیبای كودكی من

اتوپیا

طلوعی تا فردا**

گربه چکمه پوش**

اسکیزوفرنی

گاهشمار انزجار

پروازی بی انتها

روزهایم آفتابیست

نازنین بلاگ

پاگرد**

بلاگ نوشت

بابونه

خالده نیازی-شاعر افغان

زندگی جای دیگریست**

عباس معروفی

فتو بلاگ امیر خلوصی

چیزی میان ۲ فریم**

بابک برزویه

علی سیاه سابق**

چشم به راه**

نوشی و جوجه هاش



لینكدونی

 واحد فراهم آوری اعضای پیوندی (-)
 آژانس عکس ایران (-)
 شبکه زنان کارافرین (-)
 سایت عکاسان ایران (-)
آرشیو لینكدونی


جستجو

جستجو در بلاگ



خبرنامه




نظر سنجی



 
آمار وبلاگ

بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
افراد آنلاین : [Online]
ایجاد صفحه : -